منصور هوشمند

حرفهای قشنگ بزرگان (تکراری ولی جالب) 3

وقتی که خیال میکنی دنیا به تو پشت کرده، یک خرده فکر کن، شاید این تو هستی که به دنیا پشت کرده ای.

میخواستم زندگی کنم ، راهم را بستند. ستایش کردم ، گفتند: خرافات است. عاشق شدم، گفتند: دروغ است. گریستم ، گفتند: بهانه است. دنیا را نگهدارید ، میخواهم پیاده شوم.....شریعتی

فرمول شکست.

من واقعا فرمول دقیقی برای موفقیت نمیشناسم ، اما فرمول شکست را به خوبی میشناسم و آن این است که: سعی کنید که همه را راضی نگهدارید.

زندگی آنقدر عجیب نیست که شما تصور میکنید. زندگی آنقدر عجیب است که شما نمیتوانید تصور کنید.

صمیمیت یعنی: احساس ایمنی کردن در افشاء حقایق در مورد خودمان. در مواقع بحرانی اگر جوی ایجاد شود که دو نفر آزادانه حرفهای دلشان را با هم بزنند در این صورت مانع پیش رویشان از بین میرود.

تنها فرق بین موفقیت و شکست نوع نگاه  است.

زندگی مثل دوچرخه سواری میمونه ، برای حفظ  تعادلت همیشه باید در حرکت باشی. اینشتین

یکی قشنگی منظره رو میبینه و یکی کثیفی پنجره رو . این تویی که میتونی با تمیز کردن مسیر دیدت (تـمیز کردن یا باز کردن پنجره) فقط قشنگی منظره رو ببینی.

+ Mansour Houshmand ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

معیار یک انسان خوب بودن چیست؟

آیا خوبی انسانها به تنهایی ارزش است؟ آیا مهربانی, بخشش, نماز , روزه ، گفتار نیک ، کردار نیک، پندار نیک، مال مردم را نخوردن ، به حقوق دیگران احترام گذاشتن و دهها و شاید صدها مورد دیگر شبیه اینها میتواند انسان را از یک انسان خوب ولی بی تاثیر و گمنام به یک انسان مفید و مورد احترام تبدیل کند؟برخی از خوبی ها را مردم و فیلسوفان میگویند نسبی است. آیا کسی که از تنها نان خود نیمی را میبخشد مانند کسی است که از ده میلیارد دلار خود نیمی را میبخشد؟ اما آیا واقعا این گونه است؟اگر کسی فقط با درصدی از پولش بنگاه های خیریه ای ایجاد کند که تا زمانهای آینده به مردم کمک کنند و یا باکشف یا اختراعی مهم تا ابد به مردم خدمت کند و آنها را از بیماری و مرگ نحات دهد اینرا میتوان با کار فداکارانه کسی که قلب خود را برای نجات کسی دیگر میبحشد مقایسه کرد؟ این و دهها سئوال دیگر مسائلی است که احساسات ، منطق ، عقل ، فلسفه و... را در تقابل با هم قرار میدهند.

آیا کسی که با قصد خیر اما بدون تفکر جان خود را برای نجات کسی دیگر به خطر می اندازد و در نهایت هر دو میمیرند را میتوان با کسی که بدون خطر کردن و تنها با یک عمل صحیح جان صدها نفر را نجات میدهد مقایسه کرد؟

خوبی و بدی نه مطلقند و نه کاملا نسبی ، خوبی و بدی با معیارهایی سنجیده میشوند که میتوانند متغیر باشند و همچنین میتوانند توسط شرایط روزگار بالا و پائین بروند. اما واقعا معیار چیست؟

برای کسانی که به خداوند اعتقاد دارند ، خداوند معیار همه خوبی هاست. و اهریمن محور همه بدیها. هرکس در راه خداوند حرکت کند کار خوب میکند و هرکس در خلاف آن کار بد.

اینکه کسانی بگویند راه رسیدن به خدا این است ولاغیر ، جفایی در حق خوبانی میکنند که در دل خود برای رسیدن به خدا بدنبال راه میگردند و راه خدا را از اطرافیان خوب خود یاد میگیرند. خداوند انقدر بزرگ و بخشنده هست که فقط لازم نباشد از یک راه به او تقرب یافت.بزرگی او و گستردگی قدرتش راههای رسیدن به او را به تعداد انسانهای روی زمین زیاد میگرداند. هرکس که بگوید که دیگران باید حتما راه مرا بروند و لازمه اینکار هجوم تمامی جهانیان و موجودات ساکن در دیگر کرات به این راه باشد در حقیقت میخواهد خداوند را در حد ذهن خود کوچک نماید.

پیامبران و اولیاء الهی اصول این راه را بیان کرده اند و راهنمایی هایی جهت یافتن راه مناسب ارائه کرده اند. هرکس که بخواهد با ضرب و زور همه را به این راهها وارد کند کمکی به لقاء الله نمیکند. همه باید راههای رسیدن به خدا را تسهیل کنیم همه باید کاری کنیم که افراد راستگو موفق تر باشند و سرعت حرکتشان بیشتر شود همه باید کاری کنیم که دوستداران خدا به هم یاری کنند و راههای مناسب را به هم ارائه دهند و یادمان باشد اگر خداوند اراده میکرد تمامی گمراهان در لحظه ای نابود میشدند پس ما کاسه داغ تر از آش نباشیم. آیا اینکه همه را محبور به حرکت در راهی که خود ما تشخیص میدهیم بهترین راه رسیدن به خداست نمائیم خواسته خداست؟ بیائیم کمی بیشتر فکر کنیم.

+ Mansour Houshmand ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

عشق و شیمی

عشق از نظر بسیاری از روان شناسان سه مرحله دارد که در هر مرحله هورمونها  که ترکیبات شیمیائی پیچیده ای هستند نقش دارند.

1- مرحله شهوت   ( هورمون های موثر استروژن و تستسترون)

2- مرحله مجذوبیت (هورمونهای موثر آدرنالین-دوپامین-سروتونین)

3- مرحله تعلق  (هورمون های موثر اکسی توسین - واسوپرسین)

مرحله اول یا شهوت - میتواند بین اغلب زنان و مردانی که خصوصیات زنانه یا مردانه خود را بروز دهند بوجود آید و در صورتی که عشق در این مرحله بماند از زیبایی های خود دور است.

مرحله دوم یا مجذوبیت- که شاید زیبا ترین مرحله میباشد و هریک از سه هورمون ذکر شده در بالا اثرات خاص و جالبی دارند.

آدرنالین به همراه کورتیزول موجب ایجاد واکنش های استرس زا میشوند. وقتی اورا میبینید بدنتان عرق میکند- قلبتان تند تر میزند و دهانتان خشک میشود.

دوپامین- موجب ایجاد حس شدیدی از لذت و میل و رغبت میگردد و مشابه تاثیری است که مصرف کوکایین در مغز ایجاد میکند.

سروتونین- که موجب میشود زیاد به او... فکر کنید.

مرحله سوم یا تعلق-مرحله نهایی است که افراد را برای بچه دار شدن متعهد و آماده میکند .

اکسی توسین- هورمونی که در هنگام برقراری رابطه جنسی در زنان ترشح میشود این هورمون در هنگام زایمان نیز ترشح شده و موجب تعلق خاطر مادر به فرزند میگردد.

واسوپرسین- یا هورمون ضد ادرار که تمایل افراد را به ادامه زندگی مشترک و داشتن ارتباط های زناشویی تشویق میکند و موجب استحکام زندگی خانوادگی میگردد.

 

شما ببینید در چه مرحله ای هستید؟لبخندچشمک

+ Mansour Houshmand ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

راهنمای سفر ایرانیان به سریلانکا

ایرانیانی که مایل به سفر توریستی به سریلاتکا هستند میتوانند ویزای توریستی یکماهه را در فرودگاه کلمبو دریافت نمایند. اما باید توجیه کافی برای توریستی بودن سفر خود داشته باشند، بلیط برگشت، پول یا کارت اعتباری و.... برای زمانی که ممکن است توسط مسئول صدور ویزا مورد سوال قرار گیرند مفیذ است. در هواپیما پرسشنامه ای به تمامی مسافران داده میشود که باید آنرا به دقت پر کرده و در فرودگاه تحویل مسئول صدور ویزا داد. در فرودگاه کلمبو پس از کنترل گذرنامه و ثبت مهر ویزا و دریافت بار وارد بخش دیگری میشوید که گیشه های چندین بانک سریلانکا برای تبدیل ارز به روپیه وجود دارد. قیمت تقریبی روپیه کمی کمتر از ده تومان است. در شهر هم میتوان در بانک ارز را تبدیل کرد ولی چند  مشکل دارد اول اینکه باید در ساعات اداری کار بانک ها صورت گیرد و  باید فرم هایی را پر کرد که تا حدودی زمان بر است و  از طرفی در همه بانکها نمیشود پول را تبدیل کرد . در مواردی نرخ تبدیل ارز در برخی هتل ها کمتر از نرخ روز است. علاوه بر این در فرودگاه اکثر هتلهای مطرح کلمبو دفاتری برای رزرو اطاق  دارند غیر از چند هتل خوب که به هر دلیل دفتر تدارتد مانند (مونت لاوانیا ) و (گاله فیس) و.... که ممکن است علت آن باشد که اکثرا با رزرو پر میشوند. در سریلانکا فقط ذر ماههای دسامبر و  ژانویه یافتن هتل مناسب کمی مشکل است. در بقیه ماهها اکثر هتلها جای خالی دارند. همچنین میتوان سیم کارت تلفن های اعتباری اپراتورهای دایالوگ و موبیتل را در فرودگاه با قیمت ۵٠٠ روپیه تهیه کرد. دایالوگ بهترین پوشش را در سریلانکا دارد اما موبیتل نرخ هایش پایین تر است. دیگر اپراتورها محدودیت های بیشتری دارند. تهیه سیم کارت هم در فرودگاه ساده تر است زیرا در شهر یا باید غیر رسمی و گرانتر بخرید و یا اینکه دفاتر مدارک بیشتری میخواهند. همچنین امکان کرایه اتوموبیل برای چند روز و یا فقط گرفتن آژانس نیز برای شهر وجود دارد اما باید کرایه را از قبل مشخص کنید که بعدا دچار مشکل نشوید. کرایه تا کلمبو بستگی به مسافت بین ٣۵٠٠ تا ٢۵٠٠ روپیه میباشد.که با توجه به زیاد بودن فاصله فرودگاه تاشهر و گرانی بنزین طبیعی است.

زیبائی های سریلانکا

سریلانکا چندین جاذبه توریستی دارد که اکثر مسافران برای یک با چند تای آن سفر میکنند.

--- سواحل زیبا و طبیعت همیشه سبز آن و ورزشهای آبی

----پارکهای جنگلی و حبات وحش

---- آثار باستانی و تماشای مراسم و فستیوال های خاص و ویژه

سریلانکا برخلاف کشورهابی مانند مالزی و امارات محل مناسبی برای خرید کالاهای وارداتی نیست. بنا بر این در صورتیکه قصد خرید دارید تاکید بر کالاهای تولید داخل این کشور داشته باشید. البته تعدادی از تولید کنندگان مطرح پوشاک دنیا در این کشور کارخانه های تولیدی دارند و در این صورت قیمت ها مناسب است.

----در صورتیکه قصد استفاده از طبیعت را دارید سواحل جنوبی جزیره که در عین امن بودن معروفیت جهانی دارند توصیه میشود. بنتوتا - اطراف گاله- و همچنین ولیگاما و میریسیا و... توصیه میشود. البته بنتوتا برای کسانی که مایل به انجام ورزشهای آبی هستنند مناسب تر است و سواحل دور تر مانند میریسیا برای کسانی که مایل به آرامش بیشتر هستند بهتر است.

----- سریلانکا با  توجه به افکار مردمش که مزاحمتی برای حیوانات ایجاد نمیکنند محل مناسبی برای زندگی انواع حیوانات است. برای بازدید از پارکهای جنگلی کرایه یک دستگاه جیپ ضروری است که کرایه یک روز آن حدود ۶٠٠٠ روپیه است. برخی از پارکهای بزرگ و مطرح مانند (یاله) این روزها به علت مسائل تروریستی نا امن هستند. اما پارک طبیعی باندوله در بین هامبانتوتا و تیسا در جنوب جزیره هم امن است و هم زیبا اما با توجه به فاصله زیاد آن تا کلمبو در صورت محدودیت زمانی و چند منظوره بودن سفر پارکهای مرکزی حزیره توجیه بیشتری دارند.

----- سریلانکا با داشتن ٧ مکان که در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده اند از این نظر کشوری غنی است (لازم به ذکر است ایران عزیز و باستانی و بزرگ ما فقط دو تا بیشتر دارد یعنی ٩ تا) این مکانها عبارتند.

١- شهر باستانی سیریگیا

٢- شهر باستانی پولونارووا

٣-معبد طلایی دامبولا

۴- شهر قدیمی گاله و قلعه آن

۵- شهر مقدس آنارادهاپورا

۶- شهر مقدس کندی

٧- منطقه حفاظت شده طبیعی سینهاراجا

امیدوارم هر ایرانی که به سریلانکا سفر میکند بتواند از آرامش اینجا حداکثر استفاده را بکند و با روحیه بهتر و کم استرس تری به ایران پر استرس برگردد.

 

+ Mansour Houshmand ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

نامه ای به پسرم

امروز بیستمین سالگرد تولد توست. با توجه به بعد فاصله من و تو هم از نظر جغرافیائی و هم سنی امکان صحبت حضوری وجود نداره. از طرفی هم میخوام از آنچه در قلبم میگذره مطلع باشی میدانم که تو بالاخره روزی به این بلاگ مراجعه خواهی کرد مایلم در آن روز از احساس امروز من مطلع شوی. اما چرا این نامه را مستقیم به آدرس خودت نفرستادم و در این محل که تا حدودی عمومی است نوشتم؟  پاسخ ساده است مایلم که هر کس که مرا میشناسد و این مطالب را میخواند در جریان نظریات من در مورد تنها پسرم قرار بگیرد.  امروز که تلفنی با تو صحبت کردم و گفتم که تو ساعت 5:25 بعد از ظهر به دنیا آمده ای دیدم که شاید اطلاعات تو در مورد زمان تولدت و مسائل سالهای کودکیت کم باشد پس تصمیم گرفتم تا طی چند نامه تا حد امکان شرایط زمان تولدت  و روند بزرگ شدنت را هم برای خودم هم تو و هم کسانی که این مطالب را میخوانند بیان کنم. شاید این مرور مسائلی را روشن کند که برای برخی افراد دیگر هم مفید باشد. من و مادرت در سال 1365 در یک جمع خودمانی که به کوه رفته بودیم برای اولین بار با هم برخورد کردیم. از همان لحظه اول با دیدن مادرت دلم لرزید. این را این زمان به تو میگویم زیرا حدس میزنم تو هم چند وقت قبل با دیدن کسی دلت لرزیده.سعی کردم به او نزدیک تر بشم بنا براین با قرض گرفتن ماشین یکی از همراهان او را که مایل بود مستقیما از کوه به خانه شان برود تا خانه شان رساندم. در آن زمان خود اینکار خیلی مهم بود زیرا با توجه به محدودیت های جامعه در حال جنگ آن زمان و شرایط شخصی خودم این کار خیلی انقلابی بود.بگذریم بار دیگر که مادرت را دیدم در یک میهمانی بود؛در این روز بالاخره دل را به دریا زدم و به او گفتم مایلم باز هم او را ببینم. این مسائل برای برخی از جوانان امروزی که در سنین کم دوست دختر و دوست پسر دارند کمی تعجب انگیز است زیرا من در آن زمان 28 سالم بود و مادرت 22 سال.مادرت قبول کرد اما به من یاد آوری کرد که او باید نظر خانواده اش را هم بپرسد. پس از تائید خانواده برای اولین بار پدر تو به همراه یک دختر غریبه به رستوران رفت. یادم میآید رستورانی به نام قوچ در میدان آرژانتین که بعد ها تبدیل به چیز دیگری شد.آنروز هم من و هم مادرت وضعمان غیر عادی بود یادم میآید او حتی غذای محدودی که سفارش داده بودیم نخورد و من که میدونی از اسراف بدم میآید مایل بودم این غذا را بخورم ولی جلوی خودم را گرفتم . در همان روز پس از صحبت های مقدماتی زمانی که مادرتان را به خانه شان رساندم با مادر بزرگت آشنا شدم. لازم نیست در مورد ایشان چیزی بگویم زیرا تو خودت بهتر میشناسیشان. پس از آن مادرت را به خانواده خودم معرفی کردم و سرعت اتفاقات بعدی افزایش یافت.مادرت در آنزمان در بیمارستان پاستور نو کار میکرد و من به عنوان یک دانشجوی خوب در دانشگاه درس میخواندم و همزمان با چند نفر از دوستان یک مجموعه خصوصی در زمینه آبکاری و رنگ آلومینیوم راه اندازی کرده بودیم. تصور من این بود که اولا در امتحان فوق لیسانس قبول خواهم شد و ثانیا کارم خواهد گرفت و میتوانیم زندگی مشترک را باشرایط مناسب در آینده شروع کنیم.بنا براین با توافق با خانواده مادرت قرار شد برای محرم شدن (با توجه به محدودیت های شخصی خودم و همچنین جامعه)یک مراسم ساده عقد برگذار کنیم تابعد خدا چه بخواهد. من به دلیل اصراری که برای ادامه تحصیل داشتم در امتحان یکی از درسها(فارسی) شرکت نکردم تا تحصیلم یک ترم بیشتر طول بکشد تا تکلیف امتحان فوق لیسانسم روشن شود. اما از بخت بد با وجود قبول شدن از نظر علمی با توجه به مسائل سیاسی آن زمان واجد شرائط برای ادامه تحصیل محسوب نشدم. میشود گفت این قضیه اولین شوک در زندگی مشترک ما بود.پس از آن کار آبکاری آلومینیوم نیز آنطور که باید پیش نرفت و من سعی کردم بدنبال کار دیگری باشم و با توجه به اینکه مراسم عقد ما نسبتا خوب برگذار شده بود و خیلی ها به عنوان عروسی قبولش داشتند تصمیم گرفتیم که زندگی مشترک را شروع کنیم. اولین کار رسمی من کار در مرکز تکنولوژی هسته ای اصفهان وابسته به سازمان انرژی اتمی ایران بود. تو در همین زمان و در بیمارستان سعدی اصفهان بدنیا آمدی باتوجه به اینکه در گواهی ولادتت فقط نوشته شده بود بیمارستان سعدی؛ توانستیم به راحتی و بدون مشکل شناسنامه تو را صادره از تهران بگیریم. مادرت در زمان تولد تو هنوز 24 سالش کامل نشده بود و به علت دوری از خانواده کمی احساس تنهائی میکرد قرار شد دختر خاله ات نزد ما بماند اما پس از مدتی او هم احساس غریبی کرد و قرار شد به املش برگردد. در آن زمان محدودیت ها خیلی زیاد بود و ما که در شهرک سازمانی زندگی میکردیم محدود تر از مردم عادی هم بودیم وقتی درست فکر میکنم دلم برای مادرت میسوزد که باید با آتش من میسوخت. او مدتی پس از تولد تو مریض شد و ناچارا به تهران آمدید(تو و مادرت) من هم به کارم ادامه میدادم اما مسائل جدید بوجود آمده در سازمان شرائط کاریم را سخت کرده بود و به فکر کار جانشین بودم البته وجود تو گرمی خاصی به زندگی ما داده بود که تحمل مشکلات را ساده میکرد. خوشبختانه عکس های خوبی از دوران کودکی تو داریم هر چند در آنزمان دوربین دیجیتال نبود و تهیه عکس کمی گران بود.تو تا حدود 15 ماهگی در اصفهان زندگی کردی در همان مدت راه افتادی و حرف زدن را شروع کردی در آن زمان تو و یک کوچولوی همسنت تنها کودکان یک جمع حدود 10 نفره بودید و به شدت مورد توجه. قبل از تولد تو با مادرت شرط کردم که اگر فرزند اولمان پسر بود اسمش را من انتخاب خواهم کرد و گفته بودم که عزیز ترین نام برای من علی است او هم موافقت کرده بود. من قبل از تولدت برایت نامه نوشته ام که فکر کنم آنرا به تو نشان داده باشم در این نامه آرزوهایم را در رابطه با آینده تو بیان کرده ام همچنین پس از تولدت نیز نامه های متعددی نوشته ام ولی اخیرا با وجودیکه امکان ارتباط نامه ای بیشتر است تا امروز راحت نمیتونستم برات چیزی بنویسم. چون همیشه فکر میکردم که زبان ما با هم متفاوت است این نامه را هم در بلاگم میگذارم تا اگر خواستی بخونی و اجباری در خواندنش نیست.زمانی که تو هنوز بدنیا نیامده بودی و در پناه مادرت بودی شرایط بمبارانهای ایران خیلی سخت شده بود و طبیعتا استرس های مادرت به تو هم منتقل میشد متاسفانه این مشکل تمامی همسالان توست.فکر میکنم برای یک نامه زیاد نوشتم و سر تو و هرکسی را که متن رو میخونه درد آوردم پس خدا نگهدار تا نامه بعد.دوستدارتو پدرت     
+ Mansour Houshmand ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

حرفهای قشنگ و داستانهای کوتاه1

سر قبر کسی نوشته بود: کودک که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم؛ وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدهم؛بعدها کشورم را نیز بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم؛ در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم؛ اینک من در آستانه مرگم و میفهمم که اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم

می گی گل رو دوست داری ولی میچینیش؛ می گی بارون رو دوست داری ولی باچتر میری زیرش؛ می گی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میندازیش؛   چه جوری نترسم وقتی میگی دوستم داری؟

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود.از شاگردان خواست که مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: او یک تاجر ورشکسته است و نمیتوان به مشورتش اعتماد کرد. شیوانا پاسخ داد: شکست یک اتفاق است . یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه ای نداشته است هزاران قدم جلوتر است. او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را میشناسد. او بهتر از هرکسی میتواند سیاهچاله های منجر به شکست را به ما نشان بدهد. وقتی کسی موفق میشود بدانید که چیزی یاد نگرفته است! اما وقتی شکست میخورد آگاه باشید که هزاران چیز یاد گرفته که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد میتواند به دیگران منتقل کند. وقتی کسی شکست میخورد هرگز نگوئید تا ابد شکست خورده است! بلکه بگویید هنوز موفق نشده است

گذشته کتابی است که آنرا باید بارها خواند و از آن تجربه آموخت. آینده کتابی است که اکنون توسط تو نوشته میشود؛ پس بکوش تا آنچه را که مینگاری بعدا از خواندنش لذت ببری

پیر مردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی نشسته بود؛ روبرویش دخترکی چشم از گلها بر نمیداشت. وقتی به ایستگاه رسیدند؛ پیر مرد بلند شد دسته گل را به دختر داد و گفت: میدانم از این گلها خوشت آمده؛ به زنم میگویم دادمشان به تو؛ او هم خوشحال میشود؛ دخترک دسته گل را پذیرفت و پیر مرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پائین میرفت و وارد قبرستان شهر میشد

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد؛ خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید؛ خار رنجید ولی هیچ نگفت؛ ساعتی چند گذشت؛ گل چه زیبا شده بود  دست بی رحمی آمد نزدیک؛ گل سراسیمه ز وحشت افسرد؛ لیک آن خار در آن دست خزید و گل از مرگ رهید. صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید ؛ گل صمیمانه به او گفت: سلام

خودت را از کسی پس نگیر؛ شاید این تنها چیزیست که او دارد. وقتی میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن؛ شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموشی او ختم شود


+ Mansour Houshmand ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

جوک؛لطیفه و..... تکراری ودست چندم ولی جالب 2

پلیس: اینجا ماهی گیری قدغنه؛ مرد: ولی اینجا که تابلو نزدین؛ پلیس: نزدیم که نزدیم زود باش از بالای
آکواریم بیا پایین

میدونی چرا تو بعضی جاها در مراسم عروسی داماد رو روی اسب مینشونند؟ خوب واسه اینکه آخرین شانس فرار رو بهش داده باشن

به یک... میگن سخت ترین کاری که کردی چی بوده؟ میگه پر کردن نمکدون. میگن چرا؟ میگه آخه سوراخاش خیلی ریزه

یکی رو میبرن آفریقا تمساح بزرگی رو نشونش میدن ازش میپرسن شما تو کشورتون به این چی میگید؟ میگه ما غلط بکنیم به این چیزی بگیم

دانشمندان با استفاده از سلولهای بنیادی بیضه سیاستهای اقتصادی.... را شبیه سازی کردند

یکی از صبح ساعت رو از چند نفر میپرسه  بعد با خودش میگه عجب دنیای بدی شده نمیشه به مردم اعتماد کرد هرکسی یه چیزی میگه

یک ... میره حج ازش میپرسن چطور بود؟ میگه من که خیلی سنگ تو سروکله ام خورد ولی بالاخره بوسیدمش

یکی یه نفر و میزده و داد میزده کمک. بهش میگن تو که داری میزنیش دیگه چرا کمک میخوای؟ میگه آخه گفته اگر پاشم میکشمت

یکی تو جنگ یک هواپیما رو میزنه خلبان با چتر نجات بیرون میپره به دوستاش میگه بچه ها در رید صاحبش امد

به یکی میگن پاشو سحره ؛ میگه باشه خودم فردا بهش زنگ میزنم

یکی میپرسه قبله از کدوم طرفه؟ بهش میگن از این طرف . میگه یعنی خیلی هنوز باید برم؟

یک موتوری میخوره به یک گنجشک. گنجشک بیهوش میشه ؛ وقتی به هوش میاد میبینه تو قفسه؛ میزنه تو سرش میگه خاک بر سرم شد یعنی من کشتمش؟

شرایط ازدواج برای مردان و زنان---- زن باید نجیب باشد مثل اسب. چشماش قشنگ باشه مثل آهو. زیبا و با وقار باشه مثل طاووس . اما مرد فقط کافیه خر باشه

 
+ Mansour Houshmand ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

اطلاعاتی در مورد سری لانکا یا سیلان

اکثر ایرانیان با چای سیلان آشنا هستند.بسیاری از ایرانیان نیز جدیدا در اثر کمکهای سخاوتمندانه جمهوری اسلامی بانام سریلانکا آشنا شده اند.در صورتی که هرکسی اطلاعاتی در مورد این کشور بخواهد با استفاده از موتور های قدرتمند جستجو اطلاعات مختلفی بدست می آورد. پس چرا من میخواهم در مورد سریلانکا بنویسم؟همه میدانیم که ایرانیان زیادی در اروپا- آمریکا -استرالیا و... زندگی میکنند یا حد اقل به آنجا ها مسافرت کرده اند, پس راههای کسب اطلاعات در مورد این مکان ها هموار است.همچنین مسافران زیادی به چین- هند-تایلند- مالزی ترکیه-امارات و... میروند و خبرهای دست اولی از طریق آنها به دوستانشان منتقل میشود . ولی بهتر است بدانید که تعداد کل ایرانیانی که در سریلانکا زندگی میکنند حد اکثر عددی دو رقمی است.بنا براین اطلاعات فقط از کانالهای رسمی منتقل میشوند, من هدفم این است که اطلاعات غیر رسمی و مفیدی که در مدت اقامتم در سریلانکا بدست آورده ام و بدست خواهم آورد در این بلاگ قرار دهم در صورتیکه دوستانی که این بلاگ را مطالعه میکنند سوال خاصی هم داشته باشند خوشحال خواهم شد که پاسخگو باشم البته پس از تحقیق و کسب اطلاع.

اطلاعات رسمی و عمومی: سری لانکا کشوری است در جنوب شرقی هند واقع در اقیانوس هند با مساحت تقریبی 66000 کیلومتر مربع و جمعیت تقریبی 19000000 نقر که از سه گروه سینهالی - تامیل و مسلمان تشکیل شده اند . سینهالی ها عموما پیرو بودا هستند- و تامیل ها هندو هستند.
این کشور حدود 60 سال پیش -Feb-1948از استعمار پیر یعنی انگلستان مستقل شذ. حتما در اخبار نام ببرهای تامیل راشنیده اید. این گروه که نام اصلیشان Liberation Tigers of Tamil Eelam-LTTE  گروهی استقلال طلب متشکل از تامیل ها هستند که در حال مبارزه با دولت مرکزی هستند و کنترل برخی از مناطق شمالی جزیره را نیز در دست دارند. نام این کشور در زمان استعمار سیلان بود وپس از استقلال هم مدتی این نام حفظ شد تا در سال 1972 باتصویب مجلس نام کشور به سری لانکا تغییر یافت.لانکا به زبان سینهالی نام قدیمی این کشور بوده و سری نیز به معنی مبارک-فرخنده-درخشندگی -شکوه است.
در یکی از کوههای سریلانکا جای پایی وجود دارد که برخی میگویند جای پای بودا است و برخی میگویند جای پای حضرت آدم است که آخرین نگاهش را به بهشت انداخته نام انگلیسی آن Adam's Peak است. مردم سینهالی ریشه شان به شمال هند باز میگردد و آنها در حدود قرن 5-6 پیش از میلائ به این جزیره مهاجرت کرده و کم کم جانشین بومیان شدند.اولین پادشاهی سینهالی ها در قرن 4 پیش از میلاد مسیح تشکیل شد که تا قرن دهم میلادی هم ادامه ذاشت یعنی حدود 1500 سال.در قرن سوم پیش از میلاد ماهیندا پسر بزرگترین امپراطور بودایی (آشوکا) از هند به سری لانکا آمد وپادشاه و اطرافیان او را با تعالیم بودا آشنا کرد و از آن زمان سریلانکا یکی از مراکز اصلی بوداییان است به طوریکه آموزشهای درجه بالای بودایی در معابد این کشور انجام میشود. اگر داستان های سند باد از مجموعه هزار ویک شب را به یاد داشته باشید در یکی از سفرهایش به سرزمین ناشناسی میرسد که مردم آن با شستن خاک جواهرات را جدا میکنند. این سرزمین افسانه ای سرندیب است که نامی است که مسلمانان به این جزیره داده اند و ریشه کلمه Serendipity به معنی نعمت غیر مترقبه میباشد. ....ادامه دارد...
+ Mansour Houshmand ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()